|
درباره :
جعفر آغا به تبريز ميرود اما «نظام السلطنه» بر خلاف اماني كه به او داده بود توسط امير نظام قره داغي او را با چند نفر از همراهانش ميكشد (1284 شمسي) و هيچ انديشهاي از بابت عهد شكني و سرنوشت قرباني كه در چهريق به عنوان گرو گذاشته شده نميكند. وقتي خبر به چهريق ميرسد كسي از مردان سيميتقو در خانه نبوده است، مادر جعفر آغا به «پاشا خان» ميگويد: فرزندم با مرگ تو پسر من زنده نخواهد شد فوراً فرار كن. پاشا خان فرار كرده خود را به اروميه ميرساند. خانواده سيميتقو از آن تاريخ خود را طلبكار «خون» از دولت دانستند. اسماعيل آغا در آغاز شروع نهضت مشروطه كه اوضاع تهران تا اندازهاي بهمريخته بود قصد خروج كرد ليكن مسيونهاي آمريكائي و انگليسي او را به اندوختن اسلحه و نيرو و توسعه نفوذ خود در ميان عشاير كرد واداشتند كه قبل از موضوعات فوق حركت او بي نتيجه خواهد بود، به دنبال آن مسائل مشروطه اوج گرفت و خلع محمد علي شاه و به موازات آن ماجراي جيلوها و ارامنه پيش آمد كه انگليسيها و آمريكاييها غائله مسيحيان را خلق كردند و از سيميتقو نيز خواستند تا با مارشيمون رئيس جيلوها متحد شود. آنان به سيميتقو ميگفتند: هدف نهائي تشكيل دو دولت است، يكي دولت مسيحي در ايروان و ديگري كردستان، اما سيميتقو فهميده بود كه اوباشگري مسيحيان در اورميه نميتواند مقدمه تاسيس دولت مسيحي در ايروان باشد و استعمارگران قصد تاسيس دو دولت مسيحي دارند، يعني هم در ايروان و هم در اروميه. با اين فكر قول همكاري با مارشيمون را داد و توسط خارجيها مقدمات ملاقات آنها در كنار سلماس فراهم شد، سيميتقو برنامه اش را ريخته بود، مارشيمون را كشت و خود به چهريق فرار كرد، جيلوها به چهريق حمله كردند و آنجا را با خاك يكسان كردند. اسماعيل آغا پس از آن در ماجرائي حضور نداشت و به فراهم كردن مقدمات كار خود مشغول بود، پس از خاموش شدن غوغاي مسيحيان، به خيزش آمد (ارديبهشت 1298 شمسي، شعبان 1337) دهات اطراف اروميه و سلماس را به زير حملات متوالي گرفت در اين وقت «مكرم الملك» نايب الاياله تبريز بود و چون نيروئي نداشت كه به دفع اكراد بفرستد و حكومتهاي سلماس و اروميه نيز تازه از بلواهاي گذشته فارغ شده بودند براي آنها نيز مقدور نبود، در اين حال مكرم الملك دست به يك عمل كودكانه زد. در گير و دار مشروطه حيدر خان عمو اوغلي و افرادش بمبي ساخته و به عنوان هديه به «شجاع نظام» فرستاده بودند و بدينوسيله او را كشته بودند، مكرم نيز به خيال خود همين زيركي را به كار بست و بمبي را به يكي از روستاهاي خوي، خانه مادر زن اسماعيل آغا، بنام جعبه شيريني ميفرستد كه او نيز به دامادش بفرستد، برنامه تا چمنزار كنار چهريق به خوبي پيش ميرود، وقتي جعبه را به سيميتقو ميدهند، پسرش از او ميگيرد كه باز كند، ناگهان چيزي به ذهن سيميتقو ميرسد، او ميدانست كه «شجاع نظام» را با چنين بمبي كشتهاند، در اين وقت نخ كادو باز شده بود پسر ميخواست درب قوطي را بردارد، سيميتقو ميجهد و با نوك پا به جعبه ميزند، بمب به گودالي در فاصله چند متري ميافتد و منفجر ميشود، برادر او «علي آغا» و چند نفر كشته ميشوند و بهانه ديگري به دست سيميتقو ميافتد. شهر خوي مقاومت دليرانهاي كرد ولي سلماس آسيب پذير بود، هر روز يكي از روستاهايش غارت ميشد، لكستان سلماس مقاومت ميكرد اما اميدي به تداوم مقاومت خود نداشت. وثوق الدوله «نخست وزير»، «سپهدار» را به حكومت تبريز ميفرستد، وي به جاي نبرد با سيميتقو از در دلجوئي او برمي آيد، در اين وقت شايع شده بود كه شازده جهانگير ميرزا بمب را ساخته است. سپهدار از اين شايعه استفاده كرده، دستور دستگيري شازده را كه آن روز ساكن خوي بوده صادر ميكند، حكومت خوي به بهانه اينكه شازده را همراه دو تن از دوستانش به اسامي (مير هدايت و محمد قلي خان) جهت بازرسي به تبريز ميفرستد، روانه چهريق ميكند. مير هدايت قضيه را فهميده و در روستاي «امامكندي» از دست ماموران كه 13 نفر سواره قره داغي بودند فرار ميكند لكن ماموران شازده و محمد علي خان را به چهريق رسانيده و تحويل سيميتقو ميدهند، پس از شكنجههاي زياد دست و پاي شازده را با تبر قطع كرده ميكشند، بقيه را نيز به بهانه اينكه قاتل جعفر آغا، قره داغي بوده، به قتل ميرسانند، اين رفتار رذيلانه سپهدار بر تكبر اكراد افزود و شعار استقلال كردستان و حرص غارت عشاير كرد را به جنبش آورد. بامداد روز 25 شعبان 1337 تنها 60 تفنگدار كرد به خانه حاكم اروميه (ضياء الدوله) يورش برده بخشي از خانه را سنگر كرده و به شليك ميپردازند. كردان دولت و حكومت را چيزي نميانگاشتند اما حاكم با افرادش ايستادگي شاياني كردند و مردم اروميه نيز به كمك آنها آمدند. كردان شكست خورده فرار كردند. در روز 27 شعبان 1337 مردم اروميه به قصد ضربه زدن به ريشه اصلي، به قلعه «صاحابلار»[1] حمله بردند كه دكتر «پاكارد» آمريكائي و همراهانش را بكشند، آنان ميدانستند كه اين مرد سالهاست به آنان خيانت ميكند، تعدادي از افراد او را كشتند ولي ريش سفيدان ميانجي، خود دكتر را به نحوي از معركه بيرون بردند، پاكارد از طريق سلدوز به تبريز رفت ولي مجدداً از طريق سلماس به چهريق برگشت و به كار شيطاني خود ادامه داد. كميته جنگ در اروميه تشكيل و به ترميم قلعه شهر ميپردازد. سيميتقو به حمله عزم كرده، ابتدا عدهاي را به سركردگي «طاهر خان» به بندر گلماتخانه فرستاده آنجا را اشغال ميكند تا جلو نيروهاي كمكي اعزامي احتمالي از تبريز را بگيرند. طاهر خان آنجا را اشغال و انبارهاي بندر كه مملو از مال التجاره بود، را غارت ميكند. هر چند روستا از دهات اروميه يك جا جمع شده و به دفاع شخصي ميپردازند. دستجات كرد در هر گوشه و كنار به قتل و غارت مشغول ميشوند. اروميه ميتواند مقاومت كند، لذا سيميتقو به طرف سلماس متوجه ميشود، باز لكستان (متشكل از 9 آبادي) سخت مقابله ميكند، لكها در سرماي زمستان همراه زن و بچه خود ميجنگند اما سيصد تفنگچي در مقابل هزاران كرد مسلح بالاخره شكست ميخورند، قريه «سلطان احمد» سپس «قره قشلاق» غارت و قتل عام ميشود، اكراد بر همه جلگه سلماس مسلط ميشوند و شهر را مركز ستاد مينمايند. نيروي دولتي از تبريز به جنگ سيميتقو ميآيد، اكراد در چندين نبرد پياپي شكست ميخورند از سوي نيروهاي «قره داغ» از طريق بندر شرفخانه به حيدر آباد سلدوز رسيده و اردو ميزنند. سيميتقو از دو جانب تحت فشار قرار ميگيرد و به چهريق عقب مينشيند اكثر كردها از اطراف او پراكنده ميشوند، همگان تصور ميكنند كه تا چند روز ديگر چهريق فتح و سيميتقو دستگير خواهد شد، كه باز رسم ناهنجار ديرين و آئين بد سليقه ايران قاجاري به كار ميآيد و سيميتقو نجات مييابد. او تلگراف نيرنگ آميزي به «عين الدوله» والي جديد آذربايجان كه هنوز در زنجان سكونت داشت فرستاده و اظهار ارادت و چاكري ميكند. بيماري قديمي درباريان عودت كرده و او را با شرايط زير بخشيدند: 1ـ برادرش احمد آقا را به عنوان گروگان به تبريز بفرستد. 2ـ اسلحههاي جنگي را به دولت تحويل دهد. 3ـ در كارها و امور سلماس و اروميه دخالت نكند. 4ـ نيروهائي كه از كمال پاشا گريخته (بازماندگان دولت عثماني سابق) و به او پيوستهاند را از خود براند. 5ـ اموالي را كه از لكستان غارت كرده به صاحبانش پس بدهد و خون بهاي كشته شدگان را بدهد. 6ـ هزينه لشكركشي دولت را بپردازد. با گذشت چند هفته نيروهاي دولتي برگشتند، مورد ششم و پنجم بدين توجيه كه سيميتقو ثروتي ندارد و اموال غارتي نيز به وسيله افراد در ميان عشاير تقسيم شده و چيزي از آن باقي نمانده است، به طور غير رسمي مورد چشم پوشي قرار گرفت. مورد دوم با اين توجيه كه سيميتقو مرزنشين است و سزا نيست او را بي اسلحه گذاشت حل گرديد. مورد سوم بنا بادعاي سيميتقو عملي گشت. مورد اول نيز همچنان به فراموشي سپرده شد. سيميتقو از زمستان سال 1338 [قمري] تا اواخر پائيز 1339 به تجديد قوا پرداخت، عشاير كرد چون ميديدند كه او در مقهورترين ايامش توانست خودش را حفظ كند باز به دور او جمع شدند. كنسول انگليس «كاپيتن كرد» عملاً و آشكارا با اطلاع سردار فاتح، حاكم اروميه به چهريق رفت و آنچه لازم بود به سيميتقو ياد داد و با ميانجيگري او و توسط سردار فاتح حاكم اروميه، لقب «سردار نصرت» از ناحيه دولت به سيميتقو داده شد. به تدريج اكراد اختيارات اروميه را بدست ميگيرند، مخبر السلطنه يك نيروي 2000 نفري به فرماندهي امير ارشد از تبريز اعزام ميكند. در 28 آذر 1300 در «قانلي دره» ـ دره خونين ـ ميان خوي و سلماس جنگ برپا ميشود ابتدا اكراد شكست خورده فرار ميكنند، ليكن بلافاصله روشن ميشود كه امير ارشد در بالاي تپه مقر فرماندهي خود، تير خورده و كشته شده است. نيروهاي دولتي متفرق ميشوند و باز موقعيت سيميتقو تحكيم ميپذيرد. مخبر السلطنه قبلاً يك نيروي 250 نفري از ژاندارمها را به سركردگي «ملكزاده» به بندر گلمانخانه فرستاده بود، ملكزاده بندر را در اشغال اكراد ديده از طريق بندر دانالو به ساوجبلاغ (مهاباد) رفته و در آنجا استقرار يافته بود. سيميتقو در زمستان سال 1339 [قمري] يك هفته قبل از عيد نوروز قصد تسخير ساوجبلاغ را ميكند، از طرفي مخبر السلطنه «ميرزا ربيع كبيري» ـ از كبيريهاي مراغه ـ را با تشويقاتي به جبهه سلدوز براي جلوگيري از پيشروي اكراد ميفرستد، در اين وقت سلدوز در اشغال اكراد بوده ليكن برخوردي در ميان نبوده است. كبيري در قلعه كوچك محمد يار جاي ميگيرد و اولين كاري كه ميكند به تبريز گزارش ميدهد كه خسروخان به سمتگو تسليم شده، در نتيجه خسروخان را سريعاً به تبريز ميخوانند در حالي كه مسئله تسليم در بين نبود و مردم قاراپاپاق در يك بامداد خودشان را در اشغال اكراد ديدند و اين بلائي بود كه ايالت تبريز بر سر مردم اروميه و سلماس و سولدوز آورده بود. پس از چند روز گروهي از اكراد به سراغ كبيري ميروند، جنگ شروع ميشود، اكراد عقب نشيني ميكنند، ولي كبيري از ترس نيروهاي كرد كه بي ترديد مجدداً به سراغش ميآمدند، افراد خود را جمع كرده و بطرف مراغه فرار ميكند، اكراد انتقام كبيري را از قاراپاپاق ميگيرند، هنوز نيروهاي اصلي سيميتقو نرسيده، عشاير متفرقه كردها، از جمله عشيره مامش دست به قتل و غارت ميزنند، روستاهاي غربي سلدوز در دست غارتگران به آتش كشيده ميشود و مردم آن ديار به سمت روستاهاي شرقي فرار ميكنند، در اين وقت همه قره پاپاق خانه و كاشانه خود را رها كرده و در سوز سرماي زمستان دسته جمعي فرار ميكنند. (رجب 1339) روز چهارشنبه سوري 1299 شمسي. جنازه پير مردان و زنان سالخورده بر پهنه برف سرد، منظره غم انگيزي را به وجود آورده بود و خيلي از زنان ضعيف با طفلي شير خواره در بغل، در آغوش برف جان سپرده بودند كه صحنه درد و رنج را در مقابل ديدگان به نمايش گذاشته و ميگذاشتند. در اين هنگام مشكل قره پاپاق خروج از سلدوز بود، پس از عبور از كوه بهراملو، از تعقيب اكراد ميآسودند زيرا ماژور ملكزاده با نيروهاي تقويت شده (دست كم چند صد ژاندارم و تعدادي نيز نيروي مردمي) در مهاباد مستقر بود. از شنيدنيهاي اين تراژدي عظيم، مطابق آنچه كه در مثل آمده «بالاتر از سياهي رنگي نيست» اين است كه ميگويند: هنگامي كه ناله و گريه زن و بچه و بزرگ و كوچك در هم آميخته و در سوز سرما و زوزه باد زمستان ناله كودكان و زنان اركستر درد و رنج را مينواخت. حيدر نامي به محض رسيدن به كوه بهراملو (آخرين حدود سلدوز) در پهلوي كوه كنار رودخانه «گادار» روي برف نشسته و با حسرت دردناكي به جريان آب كه بي خيال و آرام از اينهمه مصيبت به حركت متداوم خود ادامه ميدهد، نگاه ميكند، احساس حزين درونش را مشتعل ميسازد، ناگاه دست بر گوش انداخته با صداي گيرائي كه داشت، ترانهاي سر ميدهد، ترانهاي كه درون پرغمين را لحظهاي آرامش ميبخشد، آواز شيوائي در قالب «ترجيع مركب» با آهنگ خاص قاراپاپاق، في البداهه از درون مشوش و زخم ديده به بيرون فوران ميكند: نه گئدیرسن گادار چایی ![]()
... گلين تعريف ائدخ اول باشدان بو گاداري سولدوزون سوسن سنبلدي، باغلاري سولدوزون گوبو[2] لاري قاشقا طويوق اويناغي چمنلري قوطان انگوت ياتاغي كهليك لره جوشغون آخار بولاغي نيسكيل گئلير سونا[3] لاري سولدوزون سوسن سنبلدي باغلاري سولدوزون هر اولكده وار شواري[4] سولودوزون جنگ لرده قان آخاري سولدوزون ايندي گئددي او ايلقاري سولدوزون يالقوز قالدي بو گاداري سولدوزون سوسن سنبلدي باغلاري سولدوزون ميرزا ربي چوغولّادي[5] گئلنده احضار اولدي تبريزه ايش بلينده[6] سرتيپ[7] گئدسه ايلي دو شر كمنده تبريزين، تهرانين آدي گئلنده ناخوش لويار آغالاري سولدوزون[8] سوسن سنبلدي باغلاري سولدوزون. انعكاس ترنم حزين از كوه و رودخانه بلند ميگردد و تا ابرها سر ميكشد و غرش رعد آسمان با نالههاي سوز آوارگان در ميآميزد. مصيبت زدگان دور او حلقه زده و هاج و واج به ترانه حيدر گوش ميدهند. تنها اشعار فوق از آن همه «ماهاني» نغز و شيواي او بجاست و از ابيات ديگر چيزي به جاي نمانده است، ترانهاي كه در حقيقت غمنامه از دست دادن سرزمين سبز و خرم و رودخانه گادار كه بمثابه «رب النوع» آن خرمي و نعمتها بوده، است. گادار سمبل آسايش و باليدنهاي آن مردم بود و هست كه با كرم بي كران آن و با همت مردم در طول 102 سال ملك سلدوز از باتلاقستان و نيزارستان به قطعهاي از بهشت تبديل شده بود و اينك پس از يك قرن تمام، فراق ميان دو عامل آباد كننده «گادار» و مردم ميافتد. گريه، اين غم عظمي را ساكن نميكند، ترانة غمنامه لازم است. ب. ايگيلتن كنسول روس در همان سالها به سلدوز آمده و در كتاب «ايراني كه من ميشناسم» مينويسد: در سلدوز آن قدر محصول بدست ميآيد كه ضرب المثل شده «محصول يك ساله سلدوز، درياچه اروميه را پر ميكند». و درست در همان وقت جمله معروف «گؤيده اولدوز ئيرده سولدوز» از زنجان تا باكو در زبانها بود كه هنوز هم پيرمردان هشترودي و مراغهاي اين جمله را ميشناسند. حيدر به ترانه اش ادامه ميدهد، اطرافيان مات و مبهوت به او چشم دوختهاند، هر كسي از راه ميرسد زن و مرد به جمع او ميپيوندد. مردي خسته و رنجور از راه ميرسد و در حالي كه طفل شيرخوارهاي در بغل دارد نهيب ميزند: احمقها اين چه ترانهاي است، مگر شما انسان نيستيد، ميدانيد اين طفل را از كجا ميآورم؟ مادرش روي برفها مرده بود و اين طفل معصوم پستان مادر مرده را ميمكيد. آواي حزين حيدر مردم را به سرشت ناخود آگاه كشانيده بود، با شنيدن نهيب آن مرد همه به ضمير خود آگاه برگشتند، باز نوحهها و گريهها شروع گرديد، گريان و نالان راهشان را در جلگه مياندوآب ادامه دادند، حيدر نيز برخاست و بدنبال آنان براه افتاد، گادار ماند و سلدوزش. عدم مقاومت بي ترديد سئوالهاي متعددي در ذهن هر خواننده و شنونده راجع به ماجراي سيميتقو، و شكست نيروهاي دولتي در موارد متعدد، و عدم مقاومت مردم اروميه، سلماس و سلدوز و نيز شكستهاي نيروهاي دولتي پس از حوادثي كه به شرح رفت، به وجود ميآيد. مورخين و يادداشت كنندگان نيز بيشتر مسائل را در محدوده اوضاع و شرايط مناطق مذكور بيان ميدارند، گاهي والي تبريز و گاهي فرماندهان نيروها و گاهي هم مردمان سلماس، اروميه و سلدوز را در اين پيش آمدها مسئول ميدانند و يا محكوم ميكنند. درست 20 روز قبل از فرار قره پاپاق كودتاي سوم اسفند (1299) توسط سيد ضياء و رضا خان در تهران رخ ميدهد و همانطور كه ديديم ايادي استكبار نيز در كار بودهاند تا زمينه را براي به قدرت رسيدن رضا خان آماده نمايند. شورشها در اطراف و اكناف كشور براي اين برنامه لازم بود و تهران نيز دچار اضطراب و آشوب شده سرنوشت دولت و مملكت كاملاً مبهم و آينده تاريك بود، با چنين وضعي علت اصلي همه حوادث، شكست ها، عدم مقاومتها و... كاملاً روشن است. چون موضوع ما تاريخ قاراپاپاق است، باز ميگرديم به سراغ يك داستان: مرحوم «مشهدي حسين بارگران» معروف به «تهراني» ـ اهل قريه راهدهنه ـ در دي ماه سال 1299 يعني دو ماه قبل از فرار قره پاپاق، به تهران ميرود، او پيش از همه «قاچاقاچ» ميكند، در تهران به عنوان «درشكه چي» به استخدام يكي از پولداران در ميآيد، ميگفت: در كودتاي سوم اسفند من و ارباب در زيرزمين خانه پناه گرفته بوديم، صداي گلولهها ميآمد و محل ما به محل درگيري خيلي نزديك بود من گفتم: ميدانستم اين فلان، فلان شده ميآيد و تهران را ميگيرد، هيچ كس جلودارش نميشود آقا من او را بهتر ميشناسم. ارباب گفت: تو كي و در كجا او را ديده اي، تو كه اهل آذربايجاني. گفتم: ميخواستيد اهل تهران باشم و او را ببينم، دهات او نزديك دهات ماست. ارباب گفت:اي نامرد! آمده در آنجاها هم املاك خريده!! گفتم: نه بابا خودش اهل آنجاهاست. ارباب گفت: پسر كي؟ منظورت كيست؟ گفتم: اسماعيل آغا را ميگويم، خيلي گستاخ است. ارباب گفت: پسر اسماعيل آغا كيست؟! اين مزخرفات چيست ميگوئي، اين رضا خان است. گفتم: هان!! پس ما را «آغا» ميكوبد و شما را هم «خان». تازه فهميدم. آن مرحوم ميگفت راستي فكر ميكردم سيميتقو آمده و ميخواهد تهران را بگيرد.
[1]. قلعه صاحبلار در كنار اروميه و در جايگاه فعلي دانشگاه بوده، مردم آن روز مسيونهاي خارجي را «صاحب» ميخواندند و مقر آنان نيز «قلعه صاحبلر» نام گرفته بود. [2]. گوبو «گبي»: بركه آب پر از ني و علف ميباشد. [3]. در زبان فارسي اردك وحشي كوچك «اردك» و در زبان تركي «سونا» خوانده ميشود، در زبان فارسي مرغابي به اردك وحشي بزرگ گفته ميشود و «جوره» در زبان تركي نام دارد. [4]. شواري: شعار: شهرت: آوازه. [5]. اشاره به گزارش ميرزا ربيع است. [8]. انتقاد از خسروخان است كه اساساً نبايد به تبريز اعتنائي ميكرد و به آنجا ميرفت. و نيز انتقاد از سران ديگر است كه چرا در غياب او كاري نكردند.
|