تبليغاتclose
نقده نیوز

درباره وبلاگ


از کلیه دوستان و همشهریانی که خواهان نویسندگی در این وبلاگ میباشند دعوت به همکاری مینمایم.

دسته بندی

  • تاریخ ایل قره پاپاق یا بزچلو
  • درباره حوادث خرداد85
  • مسائل نقده و آذربایجان
  • مشاهیر نقده
  • جنگ نقده

آرشيو مطالب

لينك دوستان

آمار وبلاگ

» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز : 5
» بازدید دیروز : 16
» هفته گذشته : 79
» ماه گذشته : 412
» سال گذشته : 9052
» کل بازدید : 34120
» کل مطالب : 69
» نظرات : 24

پشتیبانی

امكانات

ممنوع التحصیل شدن سعید مرادی نقدهی

درباره :


نقده نیوز:

سعید مرادی نقده فعال دانشجویی در کنکور کارشناسی ارشد سال 89 از سوی هیئت گزینش سازمان سنجش ممنوع التحصیل اعلام شده است..

سعید مرادی نقده دانشجوی رشته حقوق دانشگاه گیلان و از فعالین دانشجویی مدیر مسئول سابق نشریه قوپوز ،عضو شورای سردبیری نشریه چاغری دبیر انجمن شهریار وانجمن اسلامی و از فعالین دانشجویی درستاد اصلاح طلبان گیلان در انتخابات ریاست جمهوری 88 ایران میباشد.وی اخیرا با ارسال نامه ای به نمایندگان مجلس اعتراض خود را از بی پاسخ ماندن پیگیریها و تلاشهای خود در مراجعه به سازمان سنجش مقامات ومسئولین کشوری بیان داشته است. متن نامه وی بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرا باسمه ربک الذی خلق...

خدمت آقایان :

دکتر علی لاریجانی ،ریاست محترم مجلس شورای اسلامی

دکتر جواد جهانگیرزاده ،نماینده محترم مردم ارومیه

علی زنجانی حسنلویی،نماینده محترم مردم نقده و اشنویه

با سلام ..................




ادامه مطلب



نوشته شده در سه شنبه 11 / 8 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 303 | لينك ثابت |

ممنوع التحصیل شدن سعید مرادی نقدهی

درباره : مسائل نقده و آذربایجان ,


نقده نیوز:

سعید مرادی نقده فعال دانشجویی در کنکور کارشناسی ارشد سال 89 از سوی هیئت گزینش سازمان سنجش ممنوع التحصیل اعلام شده است..

سعید مرادی نقده دانشجوی رشته حقوق دانشگاه گیلان و از فعالین دانشجویی مدیر مسئول سابق نشریه قوپوز ،عضو شورای سردبیری نشریه چاغری دبیر انجمن شهریار وانجمن اسلامی و از فعالین دانشجویی درستاد اصلاح طلبان گیلان در انتخابات ریاست جمهوری 88 ایران میباشد.وی اخیرا با ارسال نامه ای به نمایندگان مجلس اعتراض خود را از بی پاسخ ماندن پیگیریها و تلاشهای خود در مراجعه به سازمان سنجش مقامات ومسئولین کشوری بیان داشته است. متن نامه وی بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرا باسمه ربک الذی خلق...

خدمت آقایان :

دکتر علی لاریجانی ،ریاست محترم مجلس شورای اسلامی

دکتر جواد جهانگیرزاده ،نماینده محترم مردم ارومیه

علی زنجانی حسنلویی،نماینده محترم مردم نقده و اشنویه

با سلام ..................




ادامه مطلب



نوشته شده در سه شنبه 11 / 8 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 383 | لينك ثابت |

درخواست از وبلاگ نویسان آذربایجانی

درباره : مسائل نقده و آذربایجان ,


نقده نیوز: حورمتلی وطن ودیلداشلار اگر قارنا کلمه سینی اینترنتده یازیب و آریاسیز چوخلو سایت و وبلاگلار بو حیصه ه چالیشیر و آزدان چوخدان یالان مطلب یاییر .بو بیزیم ضرریمیزه دیر و بیزیم  گوجسوزلوغوموزو گوستریر.سیزلردن خاهیشیم وار بوزمینه ده چوخلو پست و مطلب یازین و یایین.بو کندین قارشی سیندا ممدشاه و بیگیم قالا فاجیعه سینی دیکه لدین.یوزلرجه شهید لریمیزی یازین و آد آپارین.

باشکا سایتلارادا خبر ورین.........

دوسلار:آذربایجانا چالیشان چوخدور سولدوزوموزون فیکرینده اولون.





نوشته شده در دو شنبه 19 / 7 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 208 | لينك ثابت |

خطر مانقورتها

درباره :


بابک آذری حقوقدان
 

نقده نیوز:چنگیز آیتماتوف نویسنده ی نامدار قیرقیزستان در رمان روزی برابر یک قرن بر اساس یک افسانه، آدمهائی را به تصویر می کشد که مبدل به مانقورت شده اند. منظور از مانقورت، انسانهائی هستند که با هویت ملی خود بیگانه شده و بمثابه ستون پنجم دشمن بر علیه منافع ملی خود عمل می نمایند. چنگیز آیتماتوف برای نشان دادن عمق تراژدی، مردی را به تصویر می کشد که قادر به شناختن مادرش نمی باشد حتی او را دشمن پنداشته و به قصد کشتن او تیری از کمانش رها می کند و او را می کشد. انسان با خواندن این رمان برایش این پرسش مطرح می شود آیا این موضوع پایه ی علمی دارد و یا فقط افسانه ای بیش نیست؟ درعلم روانشناسی به جای مانقورت از اصطلاح شستشوی مغزی استفاده می شود.


 



ادامه مطلب



نوشته شده در شنبه 17 / 7 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 289 | لينك ثابت |

گزارش تصویری از درگیریهای شدید در مسجد قبا‏ شيراز

درباره :


نقده نیوز:بعد از راهپبمایی روز قدس در شیراز همانطور که آیت الله دستغیب پیش بینی کرده بود، عده ای از لباس شخصی ها را اجیر کرده و به سمت مسجد قبا کشاندند. پیش از این مسئولین مسجد قبا با نیروی انتظامی تماس گرفته و به آنها گفته بودند که این چنین برنامه تدارک دیده شده است. اما نیروی انتظامی از اعزام نیرو خود داری کرده و تنها به بستن حصارکشی و داربست پرداختند. گفتنیست لباس شخصی ها که گزارش می شود بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر هستند این داربست ها را شکسته و وارد مسجد شدند. در مسجد را شکستند و به ضرب و شتم طلبه های آیت الله دستغیب پرداختند.



ادامه مطلب



نوشته شده در شنبه 17 / 7 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 432 | لينك ثابت |

چند عکس قدیمی اما جالب

درباره :


 

نقده نیوز:سال ۱۳۵۶،ریگان در ایران همراه با تنسی همسرش

حتما دنباله عکسها را ببینید...................



ادامه مطلب



نوشته شده در شنبه 17 / 7 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 725 | لينك ثابت |

مختصری از تاریخ ایل قره پاپاق

درباره :


«ايل قاراپاپاخ يا (بوزچلو، بورچالي) از قديمي ترين ايلات ايران به شمار مي‌آيد و بنا به اسناد تاريخي اين ايل ابتدا درمحال بورچالي(به معني دشت بي رنگ) در نزديكي اراك(در استان مركزي) ساكن بوده‌اند و در زمان سكونت آنها در بوزچلو(حدود 400سال قبل) رياست ايل به عهده «يارالي آقا» يا (الله يارخان، يارالي آغا ) بود ...»

ايل بوزچلو در جريان خيزش شاه اسماعيل صفوي جزو آن دسته از ايلات شيعي‌اي بود كه به همراه ديگر ايلاتي چون: شاملو، استاجلو، روملو و ... به ياري وي قيام كردند و در زمان شاهان صفوي و نيز نادر شاه افشار شاخه‌هايي از اين ايل را به تدريج به گرجستان كوچاندند تا اينان مابين لزگي‌ها و گرجيان حايل شده و از درگيري‌هاي آنان ممانعت كرده و نيز حافظ مرزهاي شمالي ايران باشند.

در ذي‌الحجه سال 1184 ه.ق. محمد مهدي‌بيك اول رئيس ايل بوزچلو بنا به فرمان گرگين‌خان والي گرجستان به سركردگي محال پنبك و لوري و ريش سفيدي مسلمين قريه تركاون از قراي محال پنبك منصوب شد. (تصوير حكم مذكور موجود است.)

با الحاق گرجستان به روسيه، دوره اول جنگ‌هاي ايران و روس شروع شد و در نتيجه ايل بزچلو در معيت سپاه ايران درجنگ‌هاي پارتيزاني عليه قشون روس وارد عمل گرديد و در اين‌باره در كتاب ناسخ التواريخ، سپهر الملك، مطالبي درج شده است و نقي‌بيك به خاطر خدمات ايل و خود به قواي ايران، به لقب خاني مفتخر گشته و بارها مورد تشويق و مرحمت عباس‌ميرزا نايب‌السلطنه و فتحعلي‌شاه قاجار قرار گرفت.(سند ابلاغ مراحم فتحعلي‌شاه نسبت به نقي‌بيك مبني بر قدرداني از وي و ايل بزچلو كه در دفع و رفع كفره ضاله از آن حدود ... تلاش كرده‌اند و اين حكم در رجب‌المرجب 1224 ه.ق. صادر شده، موجود است.)

با الحاق گرجستان و مناطق شمالي ايران طي عهدنامه ننگين گلستان به روسيه تزاري، ايل بوزچالي ناگزير گرديد تا مناطق مورد سكونت خود واقع در بورچالي(پنبك و لوري)گرجستان را رها كند و در اطراف ايروان و درمحال گؤيچه گؤل سكني گزيند.

بعد از گذشت 10 سال و با آغاز دوره دوم جنگ‌هاي ايران و روس، اين بار مناطق علياي رود ارس به تصرف روس‌ها درآمد و بار ديگر روزهاي اشك و خون به حيات ايلي بورچالي‌ها سرك كشيد و ماهني‌هاي سوزناك و غمناكي كه از اين دوره‌ها به يادگار مانده، حاكي از درد و غم و فراق آن روزهاي آتش و خون است از جمله اين ماهني‌ها، ماهني مشهور «ايروان يول‌لاريندا» مي‌باشد:

((ايروان يول لاريندا                   قيز مني ديندير               يار مني ديندير

ايپليكم كول لاريندا                   قيز مني ديندير                يار مني ديندير

ياتايديم قول لاريندا                   قيز مني ديندير               يار مني ديندير

ساغيندا سول لاريندا                قيز مني ديندير               يار مني ديندير

              كويلوم سنين دير ...

آرازين داشقينا باخ                    قيز مني ديندير            يار مني ديندير

اروسون مشقينه باخ                 قيز مني ديندير            يار مني ديندير

آغلايرام درد اليندن                   قيز مني ديندير            يار مني ديندير

دئييللر عشقينه باخ                  قيز مني ديندير            يار مني ديندير

             كويلوم سنين دير ...

آرازيم يئتيش وايا                     قيز مني ديندير             يار مني ديندير

درديميز گلمز سايا                  قيز مني ديندير              يار مني ديندير

بونجا وطن شهيدين                قيز مني ديندير              يار مني ديندير

آپار يئتير دريايا                       قيز مني ديندير               يار مني ديندير

                 كويلوم سنين دير ...»

ايل بوزچالي به ناچار و به خاطر اينكه رود ارس مانع عبورشان به سوي ايران بود، در سال 1244 ه.ق. و بعد از انعقاد عهد نامه تركمن‌چاي مجبور شد رو به خاك عثماني(تركيه) نهاده تا از آنجا به ايران وارد شود و بعد از اينكه يك زمستان را در خاك عثماني و در اطراف نواحي قارص، ارزوم و باش‌قالا ماندند، (در اينجا بود كه تركان عثماني به آنها به خاطر گذاشتن كلاه‌هاي سياه رنگي از پوست بره به سر _ و نيز به تعبير ديگر قارا درتركي به معني بزرگ مي‌باشد، _ آنان را قاراپاپاق ناميدند.) و اين نام بر روي تيره‌هاي ايل بورچالي باقي ماند و فرامين و احكام بعدي حكومت‌هاي مركزي ايران (از سال 1244ه.ق.) جهت اين ايل، به نام ايل قاراپاپاق صادر شده است.

در سال 1244ه.ق. عباس‌ميرزا طي حكمي دستور مي‌دهد تا اين ايل از طريق بندماهي و پل قوتور وارد ايران شده و در اطراف روستاهاي ماكو از جمله آواجيق، شوط و ... و بعداً در روستاهاي سوره سلماس ساكن شوند ... و بالاخره در سال 1245 ه.ق. با واگذاري منطقه سولدوز واقع در جنوب‌غربي درياچه اروميه از طرف عباس‌ميرزا به ايل قاراپاپاخ، اين ايل در سولدوز ساكن شدند و در طي اين كوچ‌ها يعني از بورچالي اراك تا بورچالي گرجستان و از آنجا به اطراف ايروان و نيز اطراف قارص و ارزوم در تركيه و از آواجيق به سولدوز شاخه‌هايي از ايل قاراپاپاخ با طوايفي كه به سولدوز آمدند، همراهي نكرده و ايل مذكور بارها در معرض انشعاب و تجزيه قرار گرفت و از اين رو درحال حاضر افراد ايل مذكور از محال بورچالي واقع درگرجستان گرفته تا مناطقي در آذربايجان و به ويژه جمهوري خود مختار نخجوان، تركيه، استرآباد(گرگان)، همدان و بورچالي اراك، طوايف و تيره‌هاي ايل بورچالي –  قاراپاپاخ پراكنده‌اند. (كه با بررسي و تحقيقات بيشتر مي‌توان مطالب جديدي در رابطه با تاريخ و فرهنگ اين ايل بدست آورد.)

بعد از سكني در سولدوز ايل مذكور همواره مدافع تماميت ارضي و استقلال ايران بوده و همانطور كه در كتب تاريخي نيز اشاره شده علت اصلي ساكن كردن ايل قاراپاپاق در سولدوز توسط شاه قاجار و عباس‌ميرزا، ايجاد امنيت در اين منطقه از كشور بوده است.

از جمله در كتاب تاريخ افشاريه و قيام شيخ عبيداله، (به قلم ميرزا اديب‌الشعرا، به تصحيح پرويز شهريارافشار و محمود راميان) نيز آمده است كه: «مطابق سال 1284 ه . ق طايفه بلباس كه همواره از ايشان به اهالي اروميه و مراغه قتل و غارت‌ها ظهور آمده، سبب سكونت ايل قاراپاپاخ در سولدوز از عهد نايب‌السلطنه محض دفع شر آن طايفه است كه در مقابل ايشان الحق چون سد اسكندرند.»

بعدها در حوادث تاريخي از جمله: جريان شيخ عبيداله شمديني، اسماعيل‌آغا شكاك، جيلوها، مسائل مربوط به حضور روس‌ها و عثماني‌ها در آذربايجان و سولدوز، حكومت فرقه دمكرات آذربايجان به رهبري سيدجعفر پيشه‌وري و جمهوري مهاباد قاضي‌محمد، حضور بارزاني‌ها در سولدوز، حكومت پهلوي، انقلاب اسلامي ايران و نيز جنگ تحميلي، مردم سلحشور اين شهرستان نقش سازنده‌اي در جهت حفظ امنيت و تماميت ارضي ايران ايفا كرده‌اند و شهداي گرانقدري را تقديم راه آزادي و استقلال ايران و حفظ انقلاب اسلامي و در جنگ تحميلي نموده‌اند كه فداكاري‌هاي آنان بايد در تاريخ ثبت شده و از آنان تجليل به عمل آيد. 

تصوير حاج نجفقلي‌خان اميرتومان از سران ايل قاراپاپاق

 





نوشته شده در شنبه 17 / 7 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 193 | لينك ثابت |

غائله اسماعيل سيميتقو

درباره :


جعفر آغا به تبريز مي‌رود اما «نظام السلطنه» بر خلاف اماني كه به او داده بود توسط امير نظام قره داغي او را با چند نفر از همراهانش مي‌كشد (1284 شمسي) و هيچ انديشه‌اي از بابت عهد شكني و سرنوشت قرباني كه در چهريق به عنوان گرو گذاشته شده نمي‌كند.

وقتي خبر به چهريق مي‌رسد كسي از مردان سيميتقو در خانه نبوده است، مادر جعفر آغا به «پاشا خان» مي‌گويد: فرزندم با مرگ تو پسر من زنده نخواهد شد فوراً فرار كن. پاشا خان فرار كرده خود را به اروميه مي‌رساند. خانواده سيميتقو از آن تاريخ خود را طلبكار «خون» از دولت دانستند. اسماعيل آغا در آغاز شروع نهضت مشروطه كه اوضاع تهران تا اندازه‌اي بهمريخته بود قصد خروج كرد ليكن مسيونهاي آمريكائي و انگليسي او را به اندوختن اسلحه و نيرو و توسعه نفوذ خود در ميان عشاير كرد واداشتند كه قبل از موضوعات فوق حركت او بي نتيجه خواهد بود، به دنبال آن مسائل مشروطه اوج گرفت و خلع محمد علي شاه و به موازات آن ماجراي جيلوها و ارامنه پيش آمد كه انگليسي‌ها و آمريكايي‌ها غائله مسيحيان را خلق كردند و از سيميتقو نيز خواستند تا با مارشيمون رئيس جيلوها متحد شود.

آنان به سيميتقو مي‌گفتند: هدف نهائي تشكيل دو دولت است، يكي دولت مسيحي در ايروان و ديگري كردستان، اما سيميتقو فهميده بود كه اوباشگري مسيحيان در اورميه نمي‌تواند مقدمه تاسيس دولت مسيحي در ايروان باشد و استعمارگران قصد تاسيس دو دولت مسيحي دارند، يعني هم در ايروان و هم در اروميه. با اين فكر قول همكاري با مارشيمون را داد و توسط خارجي‌ها مقدمات ملاقات آنها در كنار سلماس فراهم شد، سيميتقو برنامه اش را ريخته بود، مارشيمون را كشت و خود به چهريق فرار كرد، جيلوها به چهريق حمله كردند و آنجا را با خاك يكسان كردند.

اسماعيل آغا پس از آن در ماجرائي حضور نداشت و به فراهم كردن مقدمات كار خود مشغول بود، پس از خاموش شدن غوغاي مسيحيان، به خيزش آمد (ارديبهشت 1298 شمسي، شعبان 1337) دهات اطراف اروميه و سلماس را به زير حملات متوالي گرفت در اين وقت «مكرم الملك» نايب الاياله تبريز بود و چون نيروئي نداشت كه به دفع اكراد بفرستد و حكومتهاي سلماس و اروميه نيز تازه از بلواهاي گذشته فارغ شده بودند براي آنها نيز مقدور نبود، در اين حال مكرم الملك دست به يك عمل كودكانه زد.

در گير و دار مشروطه حيدر خان عمو اوغلي و افرادش بمبي ساخته و به عنوان هديه به «شجاع نظام» فرستاده بودند و بدينوسيله او را كشته بودند، مكرم نيز به خيال خود همين زيركي را به كار بست و بمبي را به يكي از روستاهاي خوي، خانه مادر زن اسماعيل آغا، بنام جعبه شيريني مي‌فرستد كه او نيز به دامادش بفرستد، برنامه تا چمنزار كنار چهريق به خوبي پيش مي‌رود، وقتي جعبه را به سيميتقو مي‌دهند، پسرش از او مي‌گيرد كه باز كند، ناگهان چيزي به ذهن سيميتقو مي‌رسد، او مي‌دانست كه «شجاع نظام» را با چنين بمبي كشته‌اند، در اين وقت نخ كادو باز شده بود پسر مي‌خواست درب قوطي را بردارد، سيميتقو مي‌جهد و با نوك پا به جعبه مي‌زند، بمب به گودالي در فاصله چند متري مي‌افتد و منفجر مي‌شود، برادر او «علي آغا» و چند نفر كشته مي‌شوند و بهانه ديگري به دست سيميتقو مي‌افتد.

شهر خوي مقاومت دليرانه‌اي كرد ولي سلماس آسيب پذير بود، هر روز يكي از روستاهايش غارت مي‌شد، لكستان سلماس مقاومت مي‌كرد اما اميدي به تداوم مقاومت خود نداشت.

وثوق الدوله «نخست وزير»، «سپهدار» را به حكومت تبريز مي‌فرستد، وي به جاي نبرد با سيميتقو از در دلجوئي او برمي آيد، در اين وقت شايع شده بود كه شازده جهانگير ميرزا بمب را ساخته است. سپهدار از اين شايعه استفاده كرده، دستور دستگيري شازده را كه آن روز ساكن خوي بوده صادر مي‌كند، حكومت خوي به بهانه اينكه شازده را همراه دو تن از دوستانش به اسامي (مير هدايت و محمد قلي خان) جهت بازرسي به تبريز مي‌فرستد، روانه چهريق مي‌كند. مير هدايت قضيه را فهميده و در روستاي «امامكندي» از دست ماموران كه 13 نفر سواره قره داغي بودند فرار مي‌كند لكن ماموران شازده و محمد علي خان را به چهريق رسانيده و تحويل سيميتقو مي‌دهند، پس از شكنجه‌هاي زياد دست و پاي شازده را با تبر قطع كرده مي‌كشند، بقيه را نيز به بهانه اينكه قاتل جعفر آغا، قره داغي بوده، به قتل مي‌رسانند، اين رفتار رذيلانه سپهدار بر تكبر اكراد افزود و شعار استقلال كردستان و حرص غارت عشاير كرد را به جنبش آورد.

بامداد روز 25 شعبان 1337 تنها 60 تفنگدار كرد به خانه حاكم اروميه (ضياء الدوله) يورش برده بخشي از خانه را سنگر كرده و به شليك مي‌پردازند. كردان دولت و حكومت را چيزي نمي‌انگاشتند اما حاكم با افرادش ايستادگي شاياني كردند و مردم اروميه نيز به كمك آنها آمدند. كردان شكست خورده فرار كردند.

در روز 27 شعبان 1337 مردم اروميه به قصد ضربه زدن به ريشه اصلي، به قلعه «صاحابلار»[1] حمله بردند كه دكتر «پاكارد» آمريكائي و همراهانش را بكشند، آنان مي‌دانستند كه اين مرد سالهاست به آنان خيانت مي‌كند، تعدادي از افراد او را كشتند ولي ريش سفيدان ميانجي، خود دكتر را به نحوي از معركه بيرون بردند، پاكارد از طريق سلدوز به تبريز رفت ولي مجدداً از طريق سلماس به چهريق برگشت و به كار شيطاني خود ادامه داد.

كميته جنگ در اروميه تشكيل و به ترميم قلعه شهر مي‌پردازد. سيميتقو به حمله عزم كرده، ابتدا عده‌اي را به سركردگي «طاهر خان» به بندر گلماتخانه فرستاده آنجا را اشغال مي‌كند تا جلو نيروهاي كمكي اعزامي احتمالي از تبريز را بگيرند. طاهر خان آنجا را اشغال و انبارهاي بندر كه مملو از مال التجاره بود، را غارت مي‌كند.

هر چند روستا از دهات اروميه يك جا جمع شده و به دفاع شخصي مي‌پردازند. دستجات كرد در هر گوشه و كنار به قتل و غارت مشغول مي‌شوند.

اروميه مي‌تواند مقاومت كند، لذا سيميتقو به طرف سلماس متوجه مي‌شود، باز لكستان (متشكل از 9 آبادي) سخت مقابله مي‌كند، لكها در سرماي زمستان همراه زن و بچه خود مي‌جنگند اما سيصد تفنگچي در مقابل هزاران كرد مسلح بالاخره شكست مي‌خورند، قريه «سلطان احمد» سپس «قره قشلاق» غارت و قتل عام مي‌شود، اكراد بر همه جلگه سلماس مسلط مي‌شوند و شهر را مركز ستاد مي‌نمايند.

نيروي دولتي از تبريز به جنگ سيميتقو مي‌آيد، اكراد در چندين نبرد پياپي شكست مي‌خورند از سوي نيروهاي «قره داغ» از طريق بندر شرفخانه به حيدر آباد سلدوز رسيده و اردو مي‌زنند. سيميتقو از دو جانب تحت فشار قرار مي‌گيرد و به چهريق عقب مي‌نشيند اكثر كردها از اطراف او پراكنده مي‌شوند، همگان تصور مي‌كنند كه تا چند روز ديگر چهريق فتح و سيميتقو دستگير خواهد شد، كه باز رسم ناهنجار ديرين و آئين بد سليقه ايران قاجاري به كار مي‌آيد و سيميتقو نجات مي‌يابد.

او تلگراف نيرنگ آميزي به «عين الدوله» والي جديد آذربايجان كه هنوز در زنجان سكونت داشت فرستاده و اظهار ارادت و چاكري مي‌كند. بيماري قديمي درباريان عودت كرده و او را با شرايط زير بخشيدند:

1ـ برادرش احمد آقا را به عنوان گروگان به تبريز بفرستد.

2ـ اسلحه‌هاي جنگي را به دولت تحويل دهد.

3ـ در كارها و امور سلماس و اروميه دخالت نكند.

4ـ نيروهائي كه از كمال پاشا گريخته (بازماندگان دولت عثماني سابق) و به او پيوسته‌اند را از خود براند.

5ـ اموالي را كه از لكستان غارت كرده به صاحبانش پس بدهد و خون بهاي كشته شدگان را بدهد.

6ـ هزينه لشكركشي دولت را بپردازد.

با گذشت چند هفته نيروهاي دولتي برگشتند، مورد ششم و پنجم بدين توجيه كه سيميتقو ثروتي ندارد و اموال غارتي نيز به وسيله افراد در ميان عشاير تقسيم شده و چيزي از آن باقي نمانده است، به طور غير رسمي مورد چشم پوشي قرار گرفت.

مورد دوم با اين توجيه كه سيميتقو مرزنشين است و سزا نيست او را بي اسلحه گذاشت حل گرديد.

مورد سوم بنا بادعاي سيميتقو عملي گشت.

مورد اول نيز همچنان به فراموشي سپرده شد.

سيميتقو از زمستان سال 1338 [قمري] تا اواخر پائيز 1339 به تجديد قوا پرداخت، عشاير كرد چون مي‌ديدند كه او در مقهورترين ايامش توانست خودش را حفظ كند باز به دور او جمع شدند.

كنسول انگليس «كاپيتن كرد» عملاً و آشكارا با اطلاع سردار فاتح، حاكم اروميه به چهريق رفت و آنچه لازم بود به سيميتقو ياد داد و با ميانجيگري او و توسط سردار فاتح حاكم اروميه، لقب «سردار نصرت» از ناحيه دولت به سيميتقو داده شد.

به تدريج اكراد اختيارات اروميه را بدست مي‌گيرند، مخبر السلطنه يك نيروي 2000 نفري به فرماندهي امير ارشد از تبريز اعزام مي‌كند. در 28 آذر 1300 در «قانلي دره» ـ دره خونين ـ ميان خوي و سلماس جنگ برپا مي‌شود ابتدا اكراد شكست خورده فرار مي‌كنند، ليكن بلافاصله روشن مي‌شود كه امير ارشد در بالاي تپه مقر فرماندهي خود، تير خورده و كشته شده است. نيروهاي دولتي متفرق مي‌شوند و باز موقعيت سيميتقو تحكيم مي‌پذيرد.

مخبر السلطنه قبلاً يك نيروي 250 نفري از ژاندارم‌ها را به سركردگي «ملكزاده» به بندر گلمانخانه فرستاده بود، ملكزاده بندر را در اشغال اكراد ديده از طريق بندر دانالو به ساوجبلاغ (مهاباد) رفته و در آنجا استقرار يافته بود.

سيميتقو در زمستان سال 1339 [قمري] يك هفته قبل از عيد نوروز قصد تسخير ساوجبلاغ را مي‌كند، از طرفي مخبر السلطنه «ميرزا ربيع كبيري» ـ از كبيريهاي مراغه ـ را با تشويقاتي به جبهه سلدوز براي جلوگيري از پيشروي اكراد مي‌فرستد، در اين وقت سلدوز در اشغال اكراد بوده ليكن برخوردي در ميان نبوده است. كبيري در قلعه كوچك محمد يار جاي مي‌گيرد و اولين كاري كه مي‌كند به تبريز گزارش مي‌دهد كه خسروخان به سمتگو تسليم شده، در نتيجه خسروخان را سريعاً به تبريز مي‌خوانند در حالي كه مسئله تسليم در بين نبود و مردم قاراپاپاق در يك بامداد خودشان را در اشغال اكراد ديدند و اين بلائي بود كه ايالت تبريز بر سر مردم اروميه و سلماس و سولدوز آورده بود. پس از چند روز گروهي از اكراد به سراغ كبيري مي‌روند، جنگ شروع مي‌شود، اكراد عقب نشيني مي‌كنند، ولي كبيري از ترس نيروهاي كرد كه بي ترديد مجدداً به سراغش مي‌آمدند، افراد خود را جمع كرده و بطرف مراغه فرار مي‌كند، اكراد انتقام كبيري را از قاراپاپاق مي‌گيرند، هنوز نيروهاي اصلي سيميتقو نرسيده، عشاير متفرقه كردها، از جمله عشيره مامش دست به قتل و غارت مي‌زنند، روستاهاي غربي سلدوز در دست غارتگران به آتش كشيده مي‌شود و مردم آن ديار به سمت روستاهاي شرقي فرار مي‌كنند، در اين وقت همه قره پاپاق خانه و كاشانه خود را رها كرده و در سوز سرماي زمستان دسته جمعي فرار مي‌كنند. (رجب 1339) روز چهارشنبه سوري 1299 شمسي.

جنازه پير مردان و زنان سالخورده بر پهنه برف سرد، منظره غم انگيزي را به وجود آورده بود و خيلي از زنان ضعيف با طفلي شير خواره در بغل، در آغوش برف جان سپرده بودند كه صحنه درد و رنج را در مقابل ديدگان به نمايش گذاشته و مي‌گذاشتند.

در اين هنگام مشكل قره پاپاق خروج از سلدوز بود، پس از عبور از كوه بهراملو، از تعقيب اكراد مي‌آسودند زيرا ماژور ملكزاده با نيروهاي تقويت شده (دست كم چند صد ژاندارم و تعدادي نيز نيروي مردمي) در مهاباد مستقر بود.

از شنيدنيهاي اين تراژدي عظيم، مطابق آنچه كه در مثل آمده «بالاتر از سياهي رنگي نيست» اين است كه مي‌گويند: هنگامي كه ناله و گريه زن و بچه و بزرگ و كوچك در هم آميخته و در سوز سرما و زوزه باد زمستان ناله كودكان و زنان اركستر درد و رنج را مي‌نواخت. حيدر نامي به محض رسيدن به كوه بهراملو (آخرين حدود سلدوز) در پهلوي كوه كنار رودخانه «گادار» روي برف نشسته و با حسرت دردناكي به جريان آب كه بي خيال و آرام از اينهمه مصيبت به حركت متداوم خود ادامه مي‌دهد، نگاه مي‌كند، احساس حزين درونش را مشتعل مي‌سازد، ناگاه دست بر گوش انداخته با صداي گيرائي كه داشت، ترانه‌اي سر مي‌دهد، ترانه‌اي كه درون پرغمين را لحظه‌اي آرامش مي‌بخشد، آواز شيوائي در قالب «ترجيع مركب» با آهنگ خاص قاراپاپاق، في البداهه از درون مشوش و زخم ديده به بيرون فوران مي‌كند:

نه گئدیرسن گادار چایی

... گلين تعريف ائدخ اول باشدان بو گاداري سولدوزون

سوسن سنبلدي، باغلاري سولدوزون

گوبو[2] لاري قاشقا طويوق اويناغي

چمنلري قوطان انگوت ياتاغي

كهليك لره جوشغون آخار بولاغي

نيسكيل گئلير سونا[3] لاري سولدوزون

سوسن سنبلدي باغلاري سولدوزون

هر اولكده وار شواري[4] سولودوزون

جنگ لرده قان آخاري سولدوزون

ايندي گئددي او ايلقاري سولدوزون

يالقوز قالدي بو گاداري سولدوزون

سوسن سنبلدي باغلاري سولدوزون

ميرزا ربي چوغولّادي[5] گئلنده

احضار اولدي تبريزه ايش بلينده[6]

سرتيپ[7] گئدسه ايلي دو شر كمنده

تبريزين، تهرانين آدي گئلنده

ناخوش لويار آغالاري سولدوزون[8]

سوسن سنبلدي باغلاري سولدوزون.

انعكاس ترنم حزين از كوه و رودخانه بلند مي‌گردد و تا ابرها سر مي‌كشد و غرش رعد آسمان با ناله‌هاي سوز آوارگان در مي‌آميزد. مصيبت زدگان دور او حلقه زده و هاج و واج به ترانه حيدر گوش مي‌دهند.

تنها اشعار فوق از آن همه «ماهاني» نغز و شيواي او بجاست و از ابيات ديگر چيزي به جاي نمانده است، ترانه‌اي كه در حقيقت غمنامه از دست دادن سرزمين سبز و خرم و رودخانه گادار كه بمثابه «رب النوع» آن خرمي و نعمت‌ها بوده، است. گادار سمبل آسايش و باليدن‌هاي آن مردم بود و هست كه با كرم بي كران آن و با همت مردم در طول 102 سال ملك سلدوز از باتلاقستان و نيزارستان به قطعه‌اي از بهشت تبديل شده بود و اينك پس از يك قرن تمام، فراق ميان دو عامل آباد كننده «گادار» و مردم مي‌افتد. گريه، اين غم عظمي را ساكن نمي‌كند، ترانة غمنامه لازم است.

ب. ايگيلتن كنسول روس در همان سالها به سلدوز آمده و در كتاب «ايراني كه من مي‌شناسم» مي‌نويسد: در سلدوز آن قدر محصول بدست مي‌آيد كه ضرب المثل شده «محصول يك ساله سلدوز، درياچه اروميه را پر مي‌كند».

و درست در همان وقت جمله معروف «گؤيده اولدوز ئيرده سولدوز» از زنجان تا باكو در زبانها بود كه هنوز هم پيرمردان هشترودي و مراغه‌اي اين جمله را مي‌شناسند.

حيدر به ترانه اش ادامه مي‌دهد، اطرافيان مات و مبهوت به او چشم دوخته‌اند، هر كسي از راه مي‌رسد زن و مرد به جمع او مي‌پيوندد. مردي خسته و رنجور از راه مي‌رسد و در حالي كه طفل شيرخواره‌اي در بغل دارد نهيب مي‌زند: احمقها اين چه ترانه‌اي است، مگر شما انسان نيستيد، مي‌دانيد اين طفل را از كجا مي‌آورم؟ مادرش روي برفها مرده بود و اين طفل معصوم پستان مادر مرده را مي‌مكيد. آواي حزين حيدر مردم را به سرشت ناخود آگاه كشانيده بود، با شنيدن نهيب آن مرد همه به ضمير خود آگاه برگشتند، باز نوحه‌ها و گريه‌ها شروع گرديد، گريان و نالان راهشان را در جلگه مياندوآب ادامه دادند، حيدر نيز برخاست و بدنبال آنان براه افتاد، گادار ماند و سلدوزش.

عدم مقاومت

بي ترديد سئوالهاي متعددي در ذهن هر خواننده و شنونده راجع به ماجراي سيميتقو، و شكست نيروهاي دولتي در موارد متعدد، و عدم مقاومت مردم اروميه، سلماس و سلدوز و نيز شكست‌هاي نيروهاي دولتي پس از حوادثي كه به شرح رفت، به وجود مي‌آيد. مورخين و يادداشت كنندگان نيز بيشتر مسائل را در محدوده اوضاع و شرايط مناطق مذكور بيان مي‌دارند، گاهي والي تبريز و گاهي فرماندهان نيروها و گاهي هم مردمان سلماس، اروميه و سلدوز را در اين پيش آمدها مسئول مي‌دانند و يا محكوم مي‌كنند.

درست 20 روز قبل از فرار قره پاپاق كودتاي سوم اسفند (1299) توسط سيد ضياء و رضا خان در تهران رخ مي‌دهد و همانطور كه ديديم ايادي استكبار نيز در كار بوده‌اند تا زمينه را براي به قدرت رسيدن رضا خان آماده نمايند. شورش‌ها در اطراف و اكناف كشور براي اين برنامه لازم بود و تهران نيز دچار اضطراب و آشوب شده سرنوشت دولت و مملكت كاملاً مبهم و آينده تاريك بود، با چنين وضعي علت اصلي همه حوادث، شكست ها، عدم مقاومت‌ها و... كاملاً روشن است.

چون موضوع ما تاريخ قاراپاپاق است، باز مي‌گرديم به سراغ يك داستان:

مرحوم «مشهدي حسين بارگران» معروف به «تهراني» ـ اهل قريه راهدهنه ـ در دي ماه سال 1299 يعني دو ماه قبل از فرار قره پاپاق، به تهران مي‌رود، او پيش از همه «قاچاقاچ» مي‌كند، در تهران به عنوان «درشكه چي» به استخدام يكي از پولداران در مي‌آيد، مي‌گفت:

در كودتاي سوم اسفند من و ارباب در زيرزمين خانه پناه گرفته بوديم، صداي گلوله‌ها مي‌آمد و محل ما به محل درگيري خيلي نزديك بود من گفتم: مي‌دانستم اين فلان، فلان شده مي‌آيد و تهران را مي‌گيرد، هيچ كس جلودارش نمي‌شود آقا من او را بهتر مي‌شناسم.

ارباب گفت: تو كي و در كجا او را ديده اي، تو كه اهل آذربايجاني.

گفتم: مي‌خواستيد اهل تهران باشم و او را ببينم، دهات او نزديك دهات ماست.

ارباب گفت:‌اي نامرد! آمده در آنجاها هم املاك خريده!!

گفتم: نه بابا خودش اهل آنجاهاست.

ارباب گفت: پسر كي؟ منظورت كيست؟

گفتم: اسماعيل آغا را مي‌گويم، خيلي گستاخ است.

ارباب گفت: پسر اسماعيل آغا كيست؟! اين مزخرفات چيست مي‌گوئي، اين رضا خان است.

گفتم: هان!! پس ما را «آغا» مي‌كوبد و شما را هم «خان». تازه فهميدم.

آن مرحوم مي‌گفت راستي فكر مي‌كردم سيميتقو آمده و مي‌خواهد تهران را بگيرد.



[1]. قلعه صاحبلار در كنار اروميه و در جايگاه فعلي دانشگاه بوده، مردم آن روز مسيونهاي خارجي را «صاحب» مي‌خواندند و مقر آنان نيز «قلعه صاحبلر» نام گرفته بود.

[2]. گوبو «گبي»: بركه آب پر از ني و علف مي‌باشد.

[3]. در زبان فارسي اردك وحشي كوچك «اردك» و در زبان تركي «سونا» خوانده مي‌شود، در زبان فارسي مرغابي به اردك وحشي بزرگ گفته مي‌شود و «جوره» در زبان تركي نام دارد.

[4]. شواري: شعار: شهرت: آوازه.

[5]. اشاره به گزارش ميرزا ربيع است.

[6]. منظور خسرو خان است.

[7]. منظور خسرو خان است.

[8]. انتقاد از خسروخان است كه اساساً نبايد به تبريز اعتنائي مي‌كرد و به آنجا مي‌رفت. و نيز انتقاد از سران ديگر است كه چرا در غياب او كاري نكردند.





نوشته شده در شنبه 17 / 7 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 332 | لينك ثابت |

سیاسی شدن زبان ترکی

درباره :


قانون اساسی افغانستان، در کنار فارسی دری و پشتو به عنوان زبانهای رسمی دولت، شماری دیگر از زبانها از جمله ازبکی و ترکمنی را، در مناطقی که گویندگان این زبانها اکثریت دارند، رسمیت داده است. بر اساس قانون اساسی افغانستان، زبانهای رسمی در مناطق خودشان باید تدریس شوند. دولت افغانستان بر اساس این قانون، موظف است تا زمینه آموزش کودکان به زبان مادری آنها را فراهم کند. وزارت معارف (آموزش و پرورش) افغانستان از سال قبل، کتابهایی را به زبان ازبکی چاپ کرده و به برخی ولایتهای ازبک نشین از جمله برخی مناطق ولایت بلخ فرستاده است. نحوه نگارش و تدوین این کتابها مورد اعتراض شماری از فرهنگیان و زبانشناسان ازبک افغانستان قرار گرفته است. یکی از استادان زبان ازبکی- ترکی در دانشگاه کابل، در این مورد می گوید: “برخی حرف های ویژه زبان ازبکی در کتاب جا نگرفته، دستور زبان رعایت نشده و جملات از نظر صرف و نحو ناقص است و همچنین در بعضی جاها واژگان بیجا به کار رفته است.” زبانشناسان و فرهنگیان ازبک زبان افغانستان که به دعوت بنیاد فرهنگی آیدین گرد در مزارشریف گرد آمده بودند، عامل تدوین “ناقص” این کتاب ها را “بی توجهی دولت” در این زمینه می دانند. آنها می گویند که دولت می توانست با فراخواندن زبانشناسان و کارشناسان زبان و ادبیات ازبکی از سایر ولایت ها و حتی خارج کشور، زمینه نگارش معیاری و درست این کتاب ها را فراهم کند. آنها هشدار می دهند که اگر این کتابها با همین ادبیات ناقص در اختیار دانش آموزان قرار گیرد، “خشت اول کج گذاشته خواهد شد و آینده دانش آموزان ناروشن خواهد بود.”

خبر دوم- عراق: کاربرد زبان کردی در چاپ پاسپورتهای جدید عراقی

اخیرا دولت عراق اقدام به چاپ پاسپورتهای جدید این کشور در بغداد نموده است. در چاپ این پاسپورتها دو زبان عربی و انگلیسی بکار رفته است. نمایندگان لیست متحد کردستان در پارلمان عراق، با عنوان نمودن این مطلب که در پاسپورتهای جدید صرفا دو زبان عربی و انگلیسی بکار رفته و از زبان کردی استفاده نشده است، وزارت داخله عراق را به نقض قانون اساسی این کشور متهم نموده اند. ماده چهارم قانون اساسی عراق زبانهای عربی و کردی را زبانهای رسمی دولت عراق در مکاتبات و اسناد اعلام نموده است. پاسپورتها نیز جز اسناد رسمی دولتی اند و عدم کاربرد زبان کردی در آنها نقض آشکار قانون اساسی عراق است. نمایندگان خواستار اصلاح فوری این اشتباه شده اند. این نمایندگان همچنین به چاپ پاسپورتها صرفا در بغداد اعتراض کرده و خواستار چاپ آنها در کردستان عراق نیز شده اند.

خبر سوم- ترکیه: تدریس زبان کردی در مدارس دولتی و خصوصی ترکیه

در ادامه رفرمهای تاریخی در ترکیه، اینبار حکومت این کشور با تقدیم لایحه ای به پارلمان ترکیه، در صدد است با تغییر موادی از قانون اساسی ترکیه، زبان کردی و دیگر زبانهای رایج در این کشور را به صورت درسی اختیاری در مفردات آموزشی مدارس دولتی و خصوصی ترکیه وارد کند. تاکنون تدریس زبان کردی فقط در درسخانه های خصوصی مجاز بود. این نخستین بار در تاریخ ترکیه خواهد بود که تدریس زبان اقلیتهای ملی مسلمان در مدارس ترکیه از تضمین قانون اساسی برخوردار خواهند شد.

خبر چهارم- ایران: تسریع روند فارسسازی ملل مسلمان غیرفارس توسط جمهوری اسلامی

دولت جمهوری اسلامی ایران به منظور سرعت بخشیدن به یکسانسازی ملی در ایران و فارسسازی ملل مسلمان غیرفارس در این کشور، از چند سال پیش اقدام به بازگشائی کلاسهای آمادگی یک ماهه به زبان فارسی پیش از شروع سال تحصیلی در مناطق ملی غیرفارس ایران کرده است. وزارت آموزش و پرورش یکی از نهادهای اصلی جمهوری اسلامی است که در جهت تسهیل سیاستهای استعماری این دولت در مناطق ملی، فراهم نمودن زمینه هایی جهت آمادگی کودکان غیرفارس ساکن مناطق ملی جهت ورود به مقطع آموزش ابتدایی فارسی زبان از طریق تعیین برنامه های فرهنگ کش مورد نیاز و صدور بخشنامه های محدود کننده را عهده دار است. همچنین بر اساس اخبار جدید براساس بخشنامه های سازمان بهزیستی تعلیمات ارایه شده به خردسالان در مهد کودکهای آذربایجان به زبان فارسی داده می شود و در صورت تخلف مربیان و گنجاندن آموزش به زبان تورکی در برنامه، مهد کودک در معرض توبیخها و تحریمهای جدی مالی و حقوقی قرار می گیرد. دولت جمهوری اسلامی در تبلیغاتی عوامفریبانه، دلیل اجرای این طرح استعماری شرم آور که صرفا به منظور نسل کشی فرهنگی و زبانی ملل غیرفارس در ایران انجام می شود را "مشکلات زبانی کودکان مناطق دو زبانه کشور حین ورود به مقطع آموزش ابتدایی، نرخ بالای تجدید کودکان طی سالهای اولیه آموزش ابتدایی، عدم تسلط کافی در برقراری ارتباطات به زبان فارسی و در دسترس نبودن تعداد کافی از مراکز پیش دبستانی" عنوان کرده است. حال آنکه یگانه سبب و علت العلل همه این بهانه ها، ممانعت جمهوری اسلامی از آموزش کودکان غیرفارس به زبانهای مادری و ملی خود، زیرپا گذاردن همه چارتهای بین المللی ناظر به حقوق بشر و مسئولیتهای دولتها در حفظ زبانها و فرهنگهای بومی، به هیچ شمردن قوانین و اصول اسلامی و عناد خیره سرانه جمهوری اسلامی اسیر در دام قومیتگرائی فارسی بر ادامه نسل کشی زبانی و فرهنگی و تشدید سیاست فارسسازی ملل غیرفارس ایران است.

اصلاحات انقلابگونه در افغانستان، عراق و ترکیه غیرانقلابی، وضعیت اسفبار در ایران انقلابی

ده سال پیش شنیدن اخبار مسرت آمیزی مانند آنچه از افغانستان، عراق و ترکیه نقل شد، غیر قابل تصور بود. اما امروز این سه دولت با قبول تنوع ملی و زبانی کشور و مردم خود، در همخوانی با نیازهای زمانه و در احترام به چارتها و قوانین بین المللی ناظر به حقوق بشر و مسئولیتها و وظایف دولتها در احترام و تضمین آنها، به انجام اصلاحاتی انقلاب گونه و بهبود و عادی سازی در عرصه حقوق ملی و زبانی ملل و اقلیتهای ملی ساکن در این دو کشور دست زده اند. بنیادیترین این اصلاحات و تغییرات پذیرش گام بگام تکثر ملی و زبانی و فرهنگی در این کشورها و تضمین برابری گروههای ملی و زبانی و فرهنگی و دینی در قانون اساسی شان، رسمیت دادن به زبانهای ملل و اقلیتهای ملی ساکن در عراق و افغانستان (همه زبانهای مناطق ملی در افغانستان و عراق) و دولتی نمودن برخی از آنها (پشتو و فارسی دری در افغانستان، عربی و کردی در عراق) و موظف نمودن دولت به حفظ و گسترش زبانها و فرهنگهای ملل ساکن در دو کشور مذکور از جمله از طریق کاربرد این زبانها در مدارس، اسناد رسمی، رسانه ها و ... است. البته در اجرای این اصلاحات – همانگونه که در دو خبر فوق دیده می شود- مشکلاتی وجود دارد، اما نهادهای مدنی، سیاسیون و فرهنگیان آگاه ملل ساکن در این کشورها با هشیاری، جدیت و پایداری اجرائات دولت را تعقیب و صدای اعتراض خود را به کوچکترین اشتباه و حق کشی، بدون هیچ گونه لاقیدی و اغماض بلند می کنند.

بر خلاف سه خبر مسرت بخش فوق، خبر چهارم از ایران بسیار تاسف آور است. این خبر نشان می دهد که جمهوری اسلامی ایران در مسیری بر خلاف کشورهای منطقه و کل جهان در راهپیمائی است. دولت جمهوری اسلامی ایران نه تنها تنوع ملی این کشور و مردمان آن و برابری ملتها، فرهنگها و زبانهای موجود در آنرا به رسمیت نشناخته و نمی پذیرد، بلکه به سیاستهای ضدبشری فارسسازی مردمان غیرفارس در ایران و نابود ساختن زبانها و فرهنگهای آنان شدت و وسعت داده است. در قانون اساسی جمهوری اسلامی زبان و خط قوم اقلیت فارس همچنان تنها زبان و خط رسمی است، مجمع تشخیص مصلحت نظام زبان قوم اقلیت فارس را رکن هویت ملی همه مردمان ایران شناخته و رهبر نظام جمهوری اسلامی خامنه ای، زبان مادری خود فارسی را رمز هویت ملی ایرانیان و همه چیز آنان، و ایران را کشوری فارسزبان گمان می کند. این دولت حتی با ابتدائی ترین و غیرسیاسی ترین خواستهای ملت ترک مانند تاسیس رسانه های سراسری ترکی و شروع آموزش به زبان ترکی در مدارس مخالفت می کند و در عوض برای تسریع روند فارسسازی آنها- همانگونه که در خبر فوق آورده شد- مدام به دسیسه سازی و توطئه پردازی مشغول است.

سیاسی شدن زبان ترکی

امروزه زبان و فرهنگ ترکی، در نتیجه سیاستهای انکار و تضییق جمهوری اسلامی ایران، خارج از اراده خود و به طرزی که هرگز شایسته و مستحق آن نیست سیاسی شده است. سیاسی شدن یک زبان، تبدیل شدن یک زبان به ابزاری مهم در سیاست روزمره می باشد. در حالیکه زبان، دین، هویت و فرهنگ می بایست در خارج از حیطه سیاست باقی بمانند. اینها حقوق مقدس افراد و جمعیتها هستند. اما متاسفانه در ایران قرن بیستم و در رابطه با زبان ترکی، این حق مقدس رعایت نشد و زبان ترکی در نظام آموزشی، در سیستم اداری و حقوقی، در عرصه حیات اجتماعی و در رسانه های عمومی ممنوع اعلام گردید، و در نتیجه این ممنوعیت، حتی سخن گفتن به ترکی به عنوان رفتاری سیاسی تلقی شد. امروز در ایران ادبیات ترکی نوعی مقاومت در برابر توتالیتاریسم و استبداد است. ادبیات عبری و ادبیات فرانسه نیز در مقاطعی از تاریخ خود چنین بوده اند. متاسفانه ترکان ایران و آزربایجان جنوبی هنوز خود و زبان و ادبیات خود را، هویت و میراث فرهنگی خود را در همچو مقاومتی پیدا می کنند.

زبان، به نیازهای احساسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی فرد پاسخ می دهد. اما زبان ترکی در ایران در طول قرن بیستم به سبب ممنوعیتهای موجود، از توسعه و تکامل در این عرصه ها بازماند، از روندهای معاصر در جهان دور نگاهداشته شد و به عنوان زبان جمیتی تجرید شده و بسته باقی ماند. امروز فراورده های ادب ترکی در مقایسه با گذشته با استقبال بسیار بیشتری مواجه می شوند، اما این استقبال هنوز با استقبالی که از آثار تالیف شده به زبان فارسی می شود قابل مقایسه نیست، و در میان پرتگاهی عظیم وجود دارد. از این حادثه البته نمی توان این نتیجه را گرفت که زبان و ادبیات ترکی ضعیفتر از زبان و ادبیات فارسی است، مطلقا. نمی بایست فراموش کرد که زبان ترکی از سوی دولت تحریم شده و کاربرد آن در عرصه های مهم حیات اجتماعی از جمله سیستم آموزشی، اداری، نظامی، تحقیقاتی، اقتصادی، رسانه های عمومی، هنری و ... ممنوع شده است. اکثریت ترکان ایران قادر به خواندن و نوشتن زبان ملی خود ترکی نیستند. زیرا از حق تحصیل به زبان ملی خود ترکی محروم نگاه داشته شده و زبان جانشین و قاتل فارسی با روشهای استعماری به آنها تحمیل شده است. با اینهمه سنت ترکی خوانی به تدریج در ایران در حال شکل گرفتن و توده ترکی خوان به سرعت در حال افزایش است.

ترکی نویسی: کاری سترگ مانند آفریدن از هیچ
زبان ترکی زبان مادری و ملی ترکان ساکن در ایران است. امروز کودکان ترک در ایران با زبان فارسی به عنوانی زبانی اجباری عموما در مهدکودکها و کودکستانها و دبستانها (در نبود مهدکودکها و کودکستانها و دبستانهای ترکی) و از طریق برنامه های رادیو و تلویزیونی فارسی (در نبود برنامه های مشابه رادیو تلویزیونی به زبان ترکی) آشنا می شوند. نظام حاکم بر ایران، کودکان ترک را نوعا تنها فارسی خوان و صرفا فارسی نویس می خواهد، آنها را این چنین تربیت می کند و از همه جهت با هویتی فارسی به بار می آورد. نسل گذشته روشنفکران ترک در آزربایجان جنوبی و ایران، بزرگانی چون صمد بهرنگی، غلامحسین ساعدی، رضا براهنی، فریدون توللی، مفتون امینی، عمران صلاحی، احمد شاملو و ... محصول چنین نظامی بودند و در نتیجه صرفا و یا عمدتا فارسی نویس بودند. حتی امروز نیز بسیاری از ترکان آزربایجانی در آزربایجان جنوبی، در دیگر نقاط ایران، در عراق و قفقاز به زبانهای دیگری مانند فارسی، عربی و روسی می نویسند، زیرا آنها نیز مانند غلامحسین ساعدی و رضا براهنی بر ترکی نویسی مسلط نیستند. اینگونه ترکان فارسی نویس را می توان به لحاظ زبانی، ترکان فارس شده قلمداد نمود. آنها هر چند در محاوره بتوانند ترکی محاوره ای را بکار برند، ترکهای به لحاظ زبانی آسیمیله شده هستند. با اینهمه این روشنفکران ترک، در آن شرایط کار درستی کردند و به فارسی نوشتند. آنها در دوران کودکی و نوجوانی خود هرگز از امکان تعلم و تحصیل به زبان ترکی برخوردار نشدند و بنابراین هیچگاه نمی توانستند قابلیت ترکی نویسی در دوران کودکی و نوجوانی را اخذ کرده باشند. آنها با فارسی نویسیشان میراث فرهنگی ملت ترک و مملکت آزربایجان را، نفس و هوای ترکی را، رنگ و سایه ترکی و مزه و رایحه ترکی را به زبان و ادبیات فارسی منتقل کردند و با این کار خود البته زبان فارسی را غنیتر ساختند. این کار و مسئولیتی بود که به همه حال آنرا عده ای می بایست بر دوش می گرفتند.

اما اکنون موقعیت زبان ترکی و شرایط داخلی، منطقه ای و جهانی بکلی متفاوت است. شرایط سیاسی و فرهنگی داخلی، منطقه ای و جهانی امکانات و گزینه های مساعد جدیدی را عرضه کرده که منجر به پدیدار شدن جنبش مردمی هویتخواه و برابری طلب در میان ترکان ایران و آزربایجان جنوبی شده است. از طرف دیگر زبان ترکی در ایران در اثر سیاستها و تدابیر درازمدت و همه جانبه دولت ایران وارد فاز مرگ زبانی شده و به سرعت در حال اضمحلال و نابودی است. دیگر فارسی نویسی روشنفکران خدمتی به انتقال میراث فرهنگی ملت ترک و مملکت آزربایجان به زبان و ادب فارسی نمی کند، بلکه صرفا در خدمت فارسسازی ملت ترک و مملکت آزربایجان عمل می نماید. هنگامی که زبان ملتی تحقیر و خوار شمرده شود، سرکوب گردد و با خطر از بین رفتن مواجه گردد، همه موظف به حفظ و پاسداری آنند. این مسئولیتی اخلاقی است و با سیاست و ایدئولوژی ارتباطی ندارد. این چنین است که به موازات تغییر مثبت شرایط و موقعیت خطرناک زبان ترکی، نسل جدید ترک در آزربایجان جنوبی و دیگر نقاط ایران به طرزی معجزه آسا شروع به ترکی نویسی و آفریدن آثار ادبی، فرهنگی، سیاسی و علمی خود به زبان ترکی کرده است. در ایران زبان فارسی دارای مدارس و دانشگاهها، فرهنگستانها، کتابخانه ها، سنت ادبیات معاصر، نقد ادبی، توده فارسی خوان و کانالهائی برای رسانیدن آثار فارسی به این توده فارسی خوان و سرمایه گذاریهای کلان و حمایت دولتی بی قید و شرط است. اما زبان ترکی از همه اینها محروم است. بنابراین ترکی نویسی روشنفکران فداکار ترک در شرایط فعلی ایران، صرفا نوشتن به زبان ترکی نیست، آفریدن ادبیات و زبان ادبی مدرن ترکی نیز است، تاریخ نویسی بلکه خلق تاریخ است. این پدیده، کاری سترگ مانند آفریدن از هیچ است. ترکی نویسی رفلکس وار روشنفکران نسل جدید ترک در آزربایجان جنوبی و ایران، در ضمن نوعی ایجاد علاقه و پیوند با صداهای در حال خاموش شدن دوران کودکیشان نیز است.

مساله صرفا زبانی نیست

زبان و فرهنگ ترکی، زبانی بسیار غنی و فرهنگی ریشه دار است. این زبان و فرهنگ دهه هاست که از سوی دولت ایران تحریم و ممنوع شده است. نابود ساختن زبان و فرهنگ ترکی، صرفا باعث فقیرتر شدن ایران خواهد شد. زیرا که این امر به معنی نابود ساختن میراث فرهنگی و زبانی که از آزربایجان باستان و آسیای میانه به امروزمان رسیده می باشد.

اما مساله صرفا زبانی نیست، در ایران فرهنگ ترکی نیز تحقیر و پست انگاشته شده است. مراجع رسمی و نویسندگان فارس پیوسته و بی انقطاع در حال تحقیر فرهنگ ترکی اند. این تحقیر کردن و خوار شمردن، بخشی از ایدئولوژی رسمی دولت ایران شمرده می شود. برای تربیت کردن نسلهای جدید با این ایدئولوژی، تاریخ، ادبیات، هنر و فرهنگ متناسبی آفریده و یا جعل شد و در همه اینها ترکان و هویت و زبان و فرهنگ ترکی تحقیر و خوار شمرده شد. در این فراورده ها که طبق نگرش رسمی دولت ایران بوجود می آیند انسان ترک، وحشی، غارتگر و جاهل و حتی به راحتی به حد حیوان تنزل داده می شود. در اینگونه آثار سیاست سرکوب دولتی جنبشهای ملل غیرفارس ایران در طول قرن بیستم در آزربایجان، گیلان، کردستان، مازندران، لرستان، عربستان، بلوچستان، قاشقایسان، لارستان، لرستان و ...، فارسسازی ملل غیر فارس ایران و جانشین ساختن زبان و فرهنگ و هویت ملی آنها با زبان و فرهنگ و هویت ملی فارسی در لفافه تحکیم وحدت ملی، گسترش آموزش همگانی، پیکار با بیسوادی، نهضت سوادآموزی، مدارس عشایری، سوادآموزی اکابر و ... به عنوان حرکت و اقدامی برای متمدن ساختن قبائل و وحشیان نمایانده می شود. این نگرش عینا همان نگرش کولونیالیست اروپائیان در مناسبت با بومیان آفریقا و هندوستان و خاور دور است. در برنامه های رادیو تلویزیونی دولتی فارسی، انسان ترک تبدیل به اراذل و اوباش و در لطیفه های فارسی به شکل احمق و نادان ترسیم می شوند. در جامعه ای متمدن و بافرهنگ این پدیده ها بسیار ناخوش آیند و غریب شمرده می شوند و به عنوان آپارتاید دولتی و نژادپرستی افشاء، طرد و محکوم می گردند، زیرا رفتار مدنی در ذات خود احترام به دیگری را نهفته دارد. حال آنکه در جامعه ایران و فرهنگ فارسی این گونه رفتارها کاملا عادی و نرمال تلقی می گردند.

زدودون حافظه تاریخی ملت ترک بخش دیگری از ایدئولوژی رسمی دولت ایران است. در این استقامت نام اسامی جغرافیائی تاریخی ترکی شهرها و روستاها و کوهها و رودها از ترکی به فارسی تغییر می یابد. حال آنکه این اسامی حکایت از تاریخی هزاران ساله دارند و به مردم در باره سرزمینشان، در باره فرهنگشان معلومات می دهند، به آنها در باره اینکه که هستند و چه هویتی دارند حس اعتماد به نفس و غرور می بخشند. دولت ایران با عوض کردن این چنین نامهائی با اسامی جدید بی ریشه فارسی، تاریخ و فرهنگ هزاران ساله ملتی را نابود می کند. جمهوری اسلامی ایران می باید دست از سر اسمهای ترکی بردارد و آنها را به حال خود رها کند.

علاوه بر آن در ایران تاریخ ترکی نیز قدغن شده است. ملت ترک و سرزمین آزربایجان از تاریخی چند هزار ساله برخوردار است. اگر جامعه فارس از این تاریخ ناآگاه و بی خبر است، جهان از آن از طریق سنگنوشته ها و سیاحان و تاریخ نویسان و مراکز تحقیقاتی و دانشگاهها و ... خبردار است. اما دولت ایران پس از انقلاب مشروطیت و بویژه پس از روی کار آورده شدن سلطنت پهلوی از طرف دولتهای استعماری غرب، سیاستی رسمی مبنی بر انکار رئالیته و واقعیت جامعه ایران را دنبال کرده و قومیتگرائی فارسی- پان ایرانیسم را به عنوان ایدئولوژی خود برگزیده است. پس از آن و تا به امروز دولت ایران پیوندهای خود را نه تنها از تاریخ ترکان آزربایجان و دیگر مناطق ایران، بلکه از تاریخ اعراب، کردها، بلوچها، ترکمنان و دیگر ملتهای ساکن در ایران نیز قطع نموده است.





نوشته شده در شنبه 17 / 7 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 519 | لينك ثابت |

درقارنا چه گذشت؟

درباره :


جهت درك بهتر اوضاع بايستي كمي در مورد وقايع ديگر منطقه و آرايش سياسي و مواضع طرفين درگيربه مرور اطلاعاتي در اين مورد بپردازيم. به ياد داشته باشيد اكراد مسلح در تاريخ 31فروردين همان سال با حمله به سولدوز باعث قتل عام چندين خانواده ترك و شهادت بسياري از اهالي كرد و ترك اين شهر و تعداد زيادي از وطن دوستان اورميه اي كه به كمك اهالي آمده بودند شدند. آقاي حسني به عنوان منجي شهر مورد كينه كردها واقع شده بود. از طرف ديگر در مرداد همان سال غائله پاوه پيش آمد كه موجب كشتار بسياري از اهالي كرد و مدافعين دولتي اين شهر شد . در اين شهر نيز احزاب كرد و چپي به كمك يكديگر و حمايت دولت عراق جنگ خونيني را شروع كردند كه در نهايت به شكست ايشان ختم شد . آيت اله خميني در اين باره مي نويسد:  «... مرزها را آزاد کردند، قلم‌ها را آزاد کردند، گفتار را آزاد کردند، احزاب را آزاد کردند، به خیال این که این‌ها یک مردمی هستند... این‌ها خرابکارند، دیگر با این اشخاص نمی‌شود با ملایمت رفتار کرد... این‌ها یک جمعیت خرابکار هستند، یک جمعیت فاسد هستند. این‌ها را ما نمی‌توانیم که بگذاریم که هر کاری که دلشان می‌خواهد بکنند. حالا هم اعتراض کرده‌اند که خود شماها دارید این کارها را می‌کنید. نظیر آن‌ها که پریروز و چند روز پیش آن خرابکاری را کردند... خودشان ایجاد غائله می‌کنند بعد گردن مردم می‌گذارند... یک چنین مردمی هستند... با این‌ها باید با شدت رفتار کرد و با شدت رفتار می‌کنیم...»
به دنبال اين وقايع عده اي از كردها كه طرفدار انقلاب و مخالف احزاب چپي رو درروي يكديگر قرارگرفتند. به جز درگیری احزاب کرد و چپ با نیروهای دولتی در کردستان ( که پس از آغاز جنگ از سوی عراق به شدت حمایت می‌شدند) درگیریهای قومی نیز میان احزاب مذکور و کردهای طرفدار دولت مرکزی رخ داد که از جمله آن درخواست حزب دموکرات از ایل منگور برای عدم همکاری با دولت و تحویل دادن سلاح هایشان بود. در پی مقاومت ایل مذکور درگیرهای خونین میان طرفین روی داد. ( مصاحبه حقگو استاندار وقت آذربایجان غربی با مجله چشم انداز ایران ، ویژه نامه کردستان) در چنين اوضاع و احوالي در تاريخ 10/6/58در پاسگاه دوآب میان نیروهای نيروهاي حزب دمكرات كردستان یک گروه از نیروهای جوانمرد اهل سولدوز بدون سلاح و از محل ماموريت خود در پادگان جلديان جهت سركشي به خانواده هايشان در مسير بازگشت مورد حمله واقع شده و همگي قتل عام مي شوند . تعداد تلفات بين 15تا 18نفر گزارش شده است. در پي اين كشتار مهاجمين به مثله كردن اجساد پرداخته و به قولي آلت تناسلي يكي از شهدا را بريده و در دهان ديگري قرار مي دهند. يك نفر از جوانمردان فرار كرده و خود را به شهر مي رساند . در پي اين خبر اوضاع رو به وخامت مي رود . احزاب تروريست كرد مدعي هستند يك روز بعد نيروهاي پاسدار به قارنا حمله كرده و به كشتار اهالي پرداخته اند . انگشت اتهام نيز متوجه عظيم معبودي به عنوان فرمانده مهاجمين مي شود. حال آنكه يك روز قبل عظيم معبودي در نامه اي خطاب به معتمدين روستا مي نويسد: جناب اقای بهلول گلستان و عزیز بازدار و خلیل خسروی. پس از سلام خواهشمندم برای آمد و رفت شهر برای خاربار(خواربار)ده قارنا هم خودتان و هم برادران دیگرده قارنا آمد و رفت داشته باشید. هرکسی کوچک ‌ترین ناراحتی برای شماها و برادران کرد دیگر ایجاد نماید فوری به انتظامات یا خود بنده مراجعه فرمایید تا باسم ضد انقلاب ان کس را گرفته و به مقامات دولتی تحویل دهم خلاصه هیچگونه وحشت و ناراحت نباشید، ما هم برادر هستیم. با تقدیم احترام حاج عظیم معبودی – امضاء‌:۱۰/۶/ ۱۳۵۸همين طور به ياد داشته باشيم بعد ازجنگ فروردين سولدوز عليرغم قتل عام وسيع ترك ها به دست اكراد هيچ نوع انتقام گيري شخصي به عمل نيامد و گزارشي در اين مورد در دست نيست . بنابراين چگونه و طبق چه اسنادي چنين كشتاري در چندين كيلومتر دورتر از واقعه دوآب در روستاي قارنا به تقاص كشتار روز قبل اتفاق مي افتد . آيا اين كشتار نمي تواند يك تسويه حساب بين گروهي اكراد موافق و مخالف انقلاب باشد و به منظور مظلوم نمايي احزاب تروريست اتفاق بيافتد؟ نظير اين اتفاقات براي تبليغات سوء و آژيتاسيون قبلا توسط ارامنه و اسرائيلي ها بارها اتفاق افتاده است . به دنبال حادثه قارنا حقگو استاندار وقت آذربایجان غربی اعلام کرد: مسببین این حادثه دستگیر و مجازات خواهند شد. سپس هیاتی مرکب از حکیم ‌نژادی از سوی نخست‌وزیر،محمد باقر هاشمي از طرف استاندار آذربایجان غربی و عبدالله رحیمی برادر حاج ملا صالح رحیمی(امام جمعه اهل سنت نقده) به این روستا عزیمت کرد و پس از تماس با روستاییان و تحقیق پیرامون این حادثه فجیع، گزارش خود را تسلیم نخست‌وزیر و استاندار آذربایجان غربی کرد. برابر تحقيقات به عمل آمده سند قابل توجهي حاكي از دست داشتن نيروهاي ترك و دولتي در اين كشتار به دست نيامده است . احزاب كرد به گزارش آقاي مهدی بهادران نماينده آيت اله منتظري اشاره كرده و سرهنگ (تيمسار ظهير نژاد) ،شهيد چمران ، سرهنگ شهبازيان را مسبب اين كشتار مي نامند. آقاي حقگو استاندار وقت آزربايجان غربي در اين مورد طي مصاحبه اي با مجله چشم انداز ایران می‌گوید: ظاهراً دو گروه اظهار نظر کرده‌اند یکی آقای بهادران که از سوی آقای آیت‌الله‌العظمی منتظری به منطقه آمدند و یکی هم گزارش استانداری بود .گزارش آقای بهادران به دست من نرسید احتمالاً بعد از فوت نامبرده از بین رفته باشد. آمدن آقای بهادران به منطقه بدون خبر و هماهنگی بود خودشان آمدند و اظهارنظرهائی هم کردندو رفتند البته زحمات آقای بهادران و مانند ایشان که در مواردی برای انجام مأموریت‌هائی به منطقه می‌آمدند ناشی از عشق و علاقه شان به انقلاب بود و قابل احترام و تقدیر است اما این کارهای هماهنگی نشده همه موازی کاری و باعث لوث مدیریت می‌شد و نهایتا نیز نتیجه‌ای هم نداد. از آنجا كه در آن زمان آقاي حقگو و ملاحسني در رقابت بودند و يكي به جبهه ملي و ديگري به آقاي خميني وابستگي داشت اگر سند قابل توجهي مبني بر دست داشتن نيروهاي نظامي و شخص آقاي حسني در اين واقعه بدست مي آمد طرف مقابل هيچ عبايي از برملا كردن آن نمي توانست داشته باشد. به هرحال حادثه قارنا در دست اشرار و تروريست هاي كرد تبديل به پيراهن عثماني شده است كه در تبليغ عليه طرف مقابل و اهرمي براي مظلوم نمايي آنان استفاده ميشود . در پايان لازم ميدانم به عنوان يك انسان و يك آزربايجاني مسلمان هر نوع خشونت توسط هركس را محكوم كنم وليكن همچنان كه در نوشته هاي قبلي خود نيز اشاره نموده ام بايستي يك بار ديگر يادآوري كنم هر نوع سوء استفاده برخي از گروه ها كه به نام طلب فدراليسم به هرنوع مظلوم نمايي و همكاري با تروريسم و نيروهاي سمپات تروريسم كرد مي پردازند ، حركت در روي پل لرزان خيانت به ملت آزربايجان است و اين پل قطعاً محل مناسبي براي قدم زدن نخواهد بود .




نوشته شده در شنبه 17 / 7 / 1389 توسط محمد امین رسولزاده| تعداد بازدید : 120 | لينك ثابت |

اخرین مطالب ارسالی

صفحات وبلاگ

1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد